تبليغاتX
" آرمان انتظار "

" آرمان انتظار "

سر ارادت ما آستان حضرت دوست ... که هرچه بر سر ما میرود ارادت اوست

 

بسم الله ...

زنـدگــی صـحــنـه یکــتـای هــنـرمــنـدی مـــاســت
هــرکســـی نـغـمـه خـود خـوانـد و از صــحـنــه رود
صـحنــه پــیـوســـته به جـاســت
خـرم ان نـغـمـه که مردم بسپارند به یــاد


حدود یک سال پیش برای اولین بار دفتر دل نوشته هایم را اینجا کپی کردم دفتری که هنوز هم خیلی ها از وجودش بی خبرند ....

نوشتنم فقط یک دلیل داشت ان هم انتظارم بود انتظاری که از کودکی برایم معنایی زیبا داشت و امروز هم برایم زیباتر از گذشته است ... انتظاری برای مولایم

یک سال نوشتم ... خوب یا بد ...
با غم و شادی خیلی ها شریک شدم ...
قصه خیلی ها را شنیدم ... منی که هیچ گاه شنونده خوبی نبودم حالا فقط می شنوم ...

شنیدم که گفتند هیچ برخوردی و اشنایی بی دلیل نیست ... می دانم
اشنایی من با خیلی از افراد و دوستان هم اتفاقی نبود شاید حکمتی بوده و بس ...

درس های زیادی اموختم اما هیچ گاه معلم خوبی نبودم درس هایی که تک تک شما به من دادید و من در مقابلش هیچ ...

همه را گفتم و گفتم تا بگویم غیبتی طولانی در پیش است شاید یک ماه یک سال ... نمی دانم

فقط گفتم تا اگر چند ماهی خبری از دوستان نگرفتم به پای فراموشی نگذارید ...

حلالم کنید ...

                                               "یـــا حـــق "

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت13:30توسط ايران |

 

بگویم نیستی وقتی هستی و در میان ابرها تو را می بینم ...

ابرهایی که در دلشان باران است  ...  ابرهای پاییزی ...

وقتی برگ برگ دفترم نام تو دارند و خش خش برگ ها یاداور تو اند ...

          اری نیستی اما دفتر خاطراتم چیز دیگر می گوید ...

تمام برگ های دفترم که سفید نیستند ...

                              می شود پیدا کرد که قلم من سیاهشان کرده باشد ...

    مثل همین الان که هزاران حرف را خط می زنم تا به تو برسم ...

                                                                                                             به یاد تو ....

   وقتی بودی از مادرت می نوشتی از خوبی ها و جای خالی اش ...

                                      از خاطرات پدر می گفتی از پشت خاکریز ها و خط مقدم ...

هنوز هم پدرت به عشق تو و اینجا می نویسد  .....  اینجا یعنی ایران ...

      می دانی پدرت امروز اول تمام کتابهایش اسم تو را اورده و از تو می گوید ...

                 هنوز هم دلتنگ توست ...

       بسیار هم دلتنگ است وقتی تنها چیزی که باقیست دفتر دل نوشته های توست ...

                                                          

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 ت.ن : تمام تلاش های چند ساله عده ای برای برگزاری کنگره ۲۳ هزار شهید استان خراسان این هفته نتیجه داشت ...

مجتمع ایه ها ثمره تلاش عاشقانیست که برای ثبت عشق امدند ...

همین ...

یا حق

+نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت13:15توسط ايران | |

 

الســـلــام  علـــــــــــــیک یــــــــــا علــــــــــــــی بـــن موســــــــــی الرضــــــــــــــــــــا

 

 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت17:0توسط ايران |

 

نمی دونم چند سال پیش بود فقط همین که تازه داشتم می فهمیدم زندگی چند بخشه ...

قرار بود با دوستان بریم حرم قرارمون بعد مدرسه بود زنگ اخر که شد یکی گفت سرم درد می کنه یکی گفت درس دارم یکی گفت خسته ام و... تا دلت بخواد بهونه عجیب و غریب ردیف کردن ...

دلم خیلی هوای اون صحن بزرگ بزرگه حرم و کرده بود تا دوباره برم و چراغاشو بشمارم ... گفتم شما نمی یاین مهم نیست تنها میرم ...

وارد حرم شدم مخصوصا" از باب الرضا اومدم تا کمی بیشتر راه برم ... می خواستم برم مسجد گوهرشاد با خودم گفتم بهتره برم صحن سقا خونه اون جا افتاب کمتره ( بچه بودم و فکر افتاب نمی دانستم در پس خورشید چه درخشندگی پنهان است ) ...

رو به روی پنجره ایستاده بودم و ادم ها رو می شمردم .... یا گاهی هم هواسم پرت کبوتر سفیدی می شد که از این طرف و اون طرف می رفت ....

صدای بلندی توجهم رو جلب کرد دیگه از فکر کبوتر و ادما اومدم بیرون انگار صدای یه جوون بود ...

گریه می کرد بلند بلند ... همه نگاهشون به اون جوون بود ....

مادرش ارومش کرد یه چیزی هق هق کنان به مادرش گفت و مادرش همه شروع به گریه کرد دیگه کنجکاویم گل کرد رفتم جلو گفتم چی شده ؟

همه جمع بودند یکی گفت این جوون معلول بوده امام شفاش داده ... گفتم یعنی چی ؟ .... مگه میشه مگه اقا دکتره ؟؟ .... اون موقع هنوز معنی شفا رو نمی فهمیدم ....

هنوز شک داشتم ..... نمی دونستم شفا یعنی چی .....

هفته پیش بعد به هوش اومدن اون مادر باز هم نمی دونستم شفا یعنی چی .... اما دو روز پیش که وقت دکتر داشتم تازه فهمیدم یعنی چی ....

دکتر یه نگاه مبهمی بهم کرد و گفت شما به معجزه اعتقاد دارین ؟

گفتم البته ( دروغ گفتم چون تقریبا" اعتقاد نداشتم ) گفت توی اخرین ازمایشای شما فقط معجزه معنی داره ...

گفتم یعنی چی اقای دکتر ... گفت من بیماری شما رو یک ماه پیش به خانوادتون گفتم و مطمئن بودم چون با خیلی از همکارام مشورت کرده بودم اما دو هفته قبل نتیجه ازمایشتون عجیب بود خبری از بیماری نبود شک کردم و گفتم دوباره ازمایش بدید اما انگار درسته ...

اشک توی چشمام جمع شد به بقیه گفتم من می خوام برم حرم گفتن که باهام میان اما من نمی خواستم گفتم تنها میرم و از اون جا خودم بر می گردم خونه ....

توی حرم اون شب به جای شمردن چراغا لطف هایی رو میشمردم که اقا به من داشته ...

مات و مبهوت مونده بودم ... با خودم می گفتم پس احساسم درست می گفت اون همه قرص و دارو بی دلیل نبوده از طرفی هم خوشحال و از طرف دیگه ناراحت از این بودم که هیچ کسی بهم هیچ چیز نگفته بود ...

وقتی برگشتم خونه اصلا" به روی خودم نیاوردم که من خبر از خیلی چیزها دارم البته دکتر بهشون گفته بود اما من هرگز سوالی نکردم و حرفی نزدم ... ترجیح دادم سکوت کنم تا ....

حالا فهمیدم شفا یعنی چی .... بهتره بگم حالا فهمیدم درد یعنی چی ...

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ت..ن : روزها مثل باد در گذرند انگار همین دیروز بود شهادت اقا توی حرم سراسر پرچم سیاه بود و حالا سراسر چراغانیست ...

همسایه خوبی نیستم اما همیشه خوشحال بودم که در تنها ترین لحظات زندگی در خانه اش به روی من گنه کار باز بود ... گاهی با خودم فکر می کنم چقدر بد بود اگر گنه کار اجازه ورود به حرم را نداشت ... ان وقت نمی دانستم برای طلب بخشش که را واسطه قرار دهم ...

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت15:26توسط ايران | |

 

زمستان خسته شد از بی بهاری

جهان می لرزد از این بی قراری

گمانم جمعه ای باقی نمانده

خدایا تا به کی چشم انتظاري ؟

 

عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت: بگویم بنویسم که چراعشق به انسان نرسیده است ....

چرا اب به گلدان نرسیده است...

و هنوزم که هنوزست غم عشق به پایان نرسیده است...

و چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است...

بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوزست چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ...

                                                  "  یا اباصالح ادرکنی  "

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت8:34توسط ايران |

 

امان از درد ها چه با ادم می کنند

انگار نبودم که تولدم را از یاد برده بودم

صدای فرشته کودکی ام که امد تازه فهمیدم کجا ایستادم

با نوای همیشگی اش گفت : شروع دوباره ات مبارک

گفت:  دیدی سالها چه زود گذشت

گفتم : از من گذشته که بخواهم دوباره شروع کنم

گفت : توکلت کو ؟ حرف های خودت هم فراموشت شد ؟

گفتم : چه ؟

گفت : "خدا که هست همه چیز هست " این مگر زمزمه خودت نیست ؟

گفتم : اری

اما بماند که این روزها با خودم هم سر جنگ دارم بیشتر با تقدیرم

صدا و نوشته ام بیشتر شبیه به ادم هایی است که دست کمک به سوی درگاه او دراز کردند ...

می دانم ...

کمک خواستم ...

گفت : از تو همت و توکل

گفتم : همت توکلش با من بقیه از ان او ...

گفت : بسم الله

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ت.ن : نمی دانم حکمت نوشته ها و قلب های شکسته و دعاهای خیلی از شما ها چیست ... حکمت نوشتن من و دعای شما و نگاه خدا

شنبه همین هفته تماسی داشتم از یک دوست گفت مادر ان کودک شب جمعه همین هفته به هوش امد ...

تمام ان لحظه در فکر این بودم که به ابروی کدام دل شکسته ان دختر بچه حالا دیگر گریان نیست ...

خدای من دوباره شاهد لطفت بودم شکر...

خجالت کشیدم وقتی خبرش را شنیدم اما بیشتر روی خجالتم به خاطر این بود که بنده خوبی نبودم ...

                                                   ببخش اگر باز بندگی را فراموش کردم .... یاحق

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت8:32توسط ايران | |

 

هیچ وقت نتوانستم بفهمم حکمت این چیست که هرگاه دستی به روی اسمان رفت ابرها بیشتر می بارد .

هیچ وقت نتوانستم بفهمم که چرا وقتی کودکی در میان جمعیت می ایستد و فریاد می زند " خدا جون مامانم رو شفا بده " تمام دست ها سوی کودک می رود و او را لحظه ای در آغوش می کشد ...

در آن هنگام هیچ کس دیگر برای خود دعایی نکرد آن لحظه یا همه به فکر دختر بچه بودند یا به فکر مادرش ...

فریاد دخترک انقدر بلند و لرزان بود که همه را وادار کرد دست ها را بالاتر ببرند ...

اوج گرفتن دست ها برابر شد با بارش اسمان دل خیلی از ادم هایی که حتی برای شفای خود هم شاید انقدر درخانه معشوق نکوبند ...

دخترک دلش پر بغض بود کنار مادر بزرگش نشست و تا اخرین لحظه دست های کوچکش را پایین نیاورد ...

زمزمه الهی و ربی من لی غیرک که طنین انداز شد دیگر هیچ کسی در یاد خود نبود ... همه خودم را فراموش کردم و به فریاد او فکر می کردم ...

کاش خدا اول و اخر به او نگاه می کرد کاش ...

 

به وقت بارش باران

نگاهت گر به ان بالاست

و در رقص دعا قلبت مثال بید می لرزد

دعایش کن 

که او محتاج محتاج است ....

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت6:29توسط ايران | |

 

امروز صبح وقتي مي خواندمت ارام شدم ...

نمي دانم اين چه حكمتي است كه هرو قت با تو تجديد عهد مي كنم ارامش مي يابم .

اقا قبول اين چند روز اخير خيلي بي انصافي كردم ... خود مي دانم

خيلي وقت است كه نوشته هايم ديگر بوي انتظار نمي دهد ...

اما نه اينها و نه هيچ كدام از گرفتاري هاي روزمره ام دليل بر فراموشي عشقم به شما نيست .

شما كه بهتر از خودم مرا مي شناسيد ... درست است اگر چند ماهيست ديگر جمعه ها برايتان نمي نويسم چون انتظارم تا شنبه هايم طول مي كشد ... اميد دارم شايد بيايي ...

شنبه هم كه نااميد از امدنت مي شوم تازه بغض گلويم را مي گيرد و حس عصرهاي جمعه را دارم ...

اقا ببخشم اگر در اين چند ماهه كمتر در خانه ات امدم و كمتر صدايت كردم . . .

خدا را شاهد مي گيرم قصدم بي حرمتي نبود ... قول مي دهم از اين پس بهتر بندگي كنم و منتظر بهتري باشم ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ت.ن : شايد از اين به بعد كمتر سراغي از دوستان بگيرم و سعي مي كنم وقت ازادم را فقط بنويسم چون بيشتر از نوشتن زمان ندارم ...

قبل تر از همه معذرت مي خواهم ...

ت..ن : اين تاخيرم در احوال جويي از دوستان به هيچ وجه دليل بر فراموشي انها نيست فقط مربوط به گرفتاري هاي روزمره و برنامه ريزي كنكور مي شود .

ت...ن : تفسير دليلم را با زبان دل در بي ربط هايم نوشتم دوستاني كه آدرسش را دارند حوصله كردند بخوانند .

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت20:6توسط ايران | |